Tuesday, January 25, 2011

تاريخ چگونه نوشته می شود؟


تاريخ چگونه نوشته می شود؟

به مناسبت بيست و نهمين سالگرد قيام مسلحانه پنجم بهمن آمل

با آغاز ماه بهمن، مثل سال های گذشته، جمهوری اسلامی کارزار تبليغی گسترده ای را حول موضوع انقلاب بهمن 57 و وقايع متعاقب آن به راه انداخته است. يکی از مسائل مربوط به آن مقطع تاريخي، حرکت مسلحانه ای است که به ابتکار اتحاديه کمونيست های ايران و تحت نام «سربداران» از شهريور ماه 1360 در جنگل های اطراف آمل سازمان يافت و هدف از آن برانگيختن و گسترش يک قيام سراسری برای سرنگونی رژيم مرتجع اسلامی بود. سربداران حدودا 120 نفر از کمونيست های انقلابی را شامل می شد که عمدتا از رهبران و اعضاء و هواداران اتحاديه کمونيست ها بودند و در صفوف شان چند زن کمونيست هم حضور داشتند. چند كمونيست و مبارز انقلابی از سازمان پيکار و حزب کار ايران و سازمان مجاهدين نيز با اين حرکت همراه شده بودند.

سربداران بعد از 5 ماه اقامت در جنگل و نبردهای پياپی با نيروهای سرکوبگر، سرانجام در سحرگاه پنجم بهمن 1360 مخفيانه وارد آمل شدند. آنان بعد از استراحتی يک روزه، شب هنگام با استقرار در نقاط حساس شهر به پاکسازی محلات از سرکوبگران و جاسوسان و حمله به مراکز نظامی و انتظامی پرداختند. قيام مسلحانه سربداران، در پی اعزام چند هزار مزدور مسلح از شهرهای مختلف و محاصره آمل به خون کشيده شد و شکست خورد. ده ها کمونيست های انقلابی که اکثرا جوانان 18 تا 25 ساله بودند در نبردی نابرابر جان باختند. گروهی ديگر از آنان با تن زخمی به اسارت جانيان اسلامی درآمدند که 11 نفرشان را روز بعد در ورزشگاه آمل تيرباران کردند. ده ها مبارز نيز موفق به شکستن حلقه محاصره و عقب نشينی به جنگل شدند. سپس جمهوری اسلامی وحشيانه به مجازات اهالی شهر پرداخت چرا که با حرکت سربداران همدلی نشان داده بودند. کسانی که فعالانه به قيامگران ياری رسانده بودند به اعدام، و يا حبس و شکنجه و مصادره اموال، محکوم شدند.

اخبار مربوط به قيام آمل به سرعت در سطح کشور انتشار يافت. با توجه به محدوديت هايی که آن سال ها در زمينه رسانه و اطلاع رسانی وجود داشت، اکثر مردم از کم و کيف حرکت سربداران و وقايع جنگل و قيام در آمل چندان آگاه نشدند. با وجود اين، طنين گلوله های سربداران آنقدر بلند بود که رژيم را مجبور به تشکيل يک بيدادگاه علنی برای ده ها نفر از رهبران و کادرها و اعضاء اتحاديه کمونيست های ايران و پخش تلويزيونی آن در پاييز و زمستان 1361 کرد. البته مردم عمدتا روايت رژيم را از آن ماجرا شنيدند. آنچه صدا و سيمای جمهوری اسلامی از قيام آمل به نمايش گذاشت يا از زبان مقامات حکومتی بيان شد چيزی جز يک تصوير تحريف شده از نبرد سربداران نبود. به همين علت، حرکت اتحاديه کمونيست ها و قيام مسلحانه در آمل در ذهن بسياری از مردم به نماد مبارزه نسلی تبديل شد که برای کسب آزادی جنگيد و خون داد اما به روياهای خود دست نيافت. بسياری با شنيدن روايت جمهوری اسلامی از سربداران، در عين حال که دندان خشم بر جگر فشردند و در سوگ جوانان جانباخته اشک ريختند، باورشان شد که کاری نمی شد کرد و اين جان ها چه بيهوده از دست رفت!

اما در بطن حرکت سربداران حقيقتی نهفته بود که اکثر مردم و نيروهای مخالف رژيم از درک و جذب آن باز ماندند. اين حقيقت با جملاتی که از مائو تسه دون وام گرفته شده بود بيان می شد: «يک نيروی کوچک می تواند وظيفه ای بزرگ را بر دوش گيرد» و «از يک جرقه، حريق بر می خيزد» و «قدرت سياسی از لوله تفنگ بيرون می آيد». معنايش اين بود که برای برانگيختن محرومان و ستمديدگان به يک نبرد پيروزمند، برای آزاد کردن ظرفيت و انرژی انقلابی نهفته توده های مردم در يک حرکت آگاهانه و سازمان يافته، بايد پرچمی متفاوت و آلترناتيو را برافراشت و به ابتکار عمل مبارزاتی دست زد. برافراشتن پرچم متفاوت و آلترناتيو توسط يک پيشاهنگ انقلابی هر چند کوچک، يعنی به عهده گرفتن مسئوليت رهبری انقلاب اجتماعی با اهداف و برنامه و راهبرد روشن. دست زدن به ابتکار عمل مبارزاتی يعنی جرقه وار دست به اقدام جسورانه و خطر کردن انديشمندانه زدن. ابتکاری برای گشودن گره های پيش پای حرکت انقلابی و حل تضادها بر اساس تحليل مشخص از شرايط مشخص. اين يعنی گرفتن نبض جامعه و تشخيص امکانات و فرصت های که برای به ميدان آمدن مردم، برای ارتقاء سطح مبارزات و پيشروی انقلاب شکل می گيرد اما اغلب در پشت وقايع پر سر و صدا و «جريان های مُد روز» پنهان می ماند. می توان گفت که در مقطع 1360 و بعد از آن، فقط دو نيرو اهميت مساله فوق را فهميدند. يکم، کمونيست هايی که ميراث دار سربداران شدند و دوم، خود هيئت حاکمه اسلامی!

سران جمهوری اسلامي، خطر تبديل شدن به يک آلترناتيو و فراگير کردن خط انقلابی قهرآميز را در حرکت سربداران مشاهده کردند. به همين علت، نه فقط 29 سال پيش آن را به خون کشيدند بلکه هر سال به يادآوری آن واقعه پرداختند و کوشيدند از آن درس آموزی کنند.

بيخود نبود که در اولين سالگرد قيام مسلحانه آمل يعنی بهمن ماه 1361 ميرحسين موسوی که آن زمان نخست وزير جمهوری اسلامی بود غلبه بر سربداران را به پشت سر گذاشتن گردنه ای خطرناک تشبيه کرد که «آدم تازه وقتی به پشت سرش نگاه می کند می فهمد از چه خطری عبور کرده است.» يا سه سال بعد، روز 6 بهمن 64 خود راهی آمل شد و طی مصاحبه ای تاکيد کرد که «اين فقط اتحاديه کمونيست ها نبود که شکست خورد، بلکه طيف وسيع ضدانقلاب نيز به همراه اتحاديه شکست خوردند.» موسوی در آن سفر با نگرانی به مقامات امنيتی و قضايی شهر هشدار داد که «کوچکترين نشانه ها را جدی بگيريد و به دادگاه های انقلاب ارجاع دهيد، چرا که بدون شک قضيه سياسی است.» از سر تفنن نبود که اوايل بهمن ماه هر سال يکی از مقامات عاليرتبه رژيم راهی آمل می شد و در مورد سربداران و «قضيه آمل» به تئوری بافی يا لجن پراکنی می پرداخت.

اتفاقی نبود که خمينی در «وصيت نامه سياسی ـ عبادی» اش بخشی را به قيام بهمن 60 آمل اختصاص داد و از پيروانش خواست که اين واقعه را هيچگاه از ياد نبرند. و آخرين نمونه، سخنرانی خامنه ای در سال گذشته در حضور 4000 نفر از وابستگان رژيم از آمل و استان مازندران بود که به مناسبت سالگرد قيام مسلحانه سربداران نزد وی رفتند. همزمان جوادی آملی در همين مورد پيام ويژه ای فرستاد، جنتی به آمل سفر کرد و جمعی از دايناسورهای امام جمعه هم به ايراد سخنرانی پرداختند. همه اين ها در بهمن ماه 1388 صورت گرفت يعنی کمی بعد از تظاهرات تکان دهنده عاشورای سال گذشته. همه اين ها نشان می دهد که از نظر هيئت حاکمه اسلامي، مبارزه انقلابی قهرآميزی که 29 سال پيش به خاک و خون کشيده شد و شکست خورد، کماکان می تواند درس هايی زنده و خطرناک برای نسل امروز در بر داشته باشد.

در مقطع سال 1360 اتحاديه کمونيست های ايران بر سر دو مساله يعنی به عهده گرفتن مسئوليت رهبری انقلاب اجتماعی در عمل و نه فقط در حرف، و دست زدن به ابتکار عمل مبارزاتی برای راهگشايی انقلابي، درگير يک مبارزه حاد درونی شد که به دو دستگی صفوفش انجاميد. حرکت سربداران به معنای گسست از التقاط فکری بر سر وظايف و نقش کمونيست ها بود. به علاوه، اين حرکت به معنی کنار گذاشتن تحليل طبقاتی نادرست از ماهيت هيئت حاکمه اسلامي، و دور شدن از درک های تدريج گرايانه و الگوبردارانه رايج در جنبش کمونيستی ايران و دنيا هم بود. اما گام های ابتدايی هر گسست به سوی آينده، به ناگزير جوانب مهمی از گذشته را با خود حمل می کند. گسست اتحاديه کمونيست ها و آغاز حرکت سربداران نيز چنين بود. بعضی از مواضع سياسی و ايدئولوژيک سربداران، و چارچوب استراتژی و تاکتيکهای نظامی اش متاثر از خطاها و گرايش هايی بود که از گذشته در ذهن و عمل آن تشکيلات ريشه داشت.

نبرد مسلحانه سربداران از آغاز تا پايان، آن تاثير و نفوذ اجتماعی را که اتحاديه کمونيست های ايران انتظار داشت به دست نياورد. اين را نمی توان فقط ناشی از شکست قيام آمل دانست؛ هر چند که اگر شعله نبرد انقلابی سربداران روشن می ماند و به جای شکست با پيروزی های پياپی حتی کوچک به کار خود ادامه می داد، می توانست مردم را نسبت به ادامه راه دلگرم کند و تعداد بيشتری را به سوی يک قطب قدرتمند آلترناتيو بکشاند.

يک عامل منفی مهم که مانع تاثير و نفوذ بيشتر حرکت سربداران در جامعه می شد، وجود جنگ ارتجاعی ايران و عراق بود که فقط يک سال و چند ماه از آغاز آن می گذشت. خيلی از مردم اگر چه از جنايتگری و آزادی کشی خمينی و رژيمش به خشم آمده بودند، اما کماکان گرفتار توهم «دفاع از ميهن» و «عمده بودن دشمن خارجی» بودند و نمی ديدند که اين جنگ عاملی برای تحکيم موقعيت ارتجاع اسلامی بر جامعه و سرکوب همه خواسته ها و روياهای مردم است. در آن روزها مساله جنگ با عراق، بسياری را در مورد ضرورت و امکان يک نبرد تمام عيار با رژيم اسلامی دچار ترديد کرده بود.

عامل منفی ديگر، اين گرايش فکری نادرست در خود اتحاديه کمونيست های ايران بود که مبارزه را کوتاه مدت و زود فرجام تصور می کرد و انتظار داشت انبار باروت جامعه در نتيجه قيام آمل ناگهان منفجر شود و به سرنگونی رژيم بينجامد. اين تصور نادرست در طراحی نقشه کلي، تاکتيک های عملي، نحوه پيشرفت نبردهای 5 ماهه سربداران و سرانجام در سرنوشت قيام آمل تاثيرات تعيين کننده ای بر جای گذاشت.

عامل ديگر، رفتار نيروهای ديگر مخالف رژيم به ويژه نيروهای انقلابی و چپ بود که اساسا به علت اختلافات نظری و سياسي، عدم درک جوهر حرکت سربداران و دستاوردهايش، و نيز به خاطر گروه گرايی و تنگ نظري، اين حرکت را مسکوت گذاشتند و تبليغش نکردند. بگذريم از اينکه، بعضی از آن ها سربداران را تحت عنوان «مشی چريکی» يا «حرکتی پوپوليستی ـ بورژوايی» محکوم کردند.

حالا 29 سال از قيام مسلحانه آمل می گذرد. جنگل و آمل برای بعضی از مبارزان قديمی به يک خاطره دور تبديل شده است. برای بعضی از اهل تاريخ، به واقعه ای حاشيه ای اما جالب توجه چرا که کماکان بکر است و در موردش ناگفته ها بسيار. از اين ها که بگذريم، کماکان بخشی از نيروهای سياسی و يا افراد علاقمند از نسل های ديروز و امروز به بررسی يا اظهار نظر در مورد تجربه سربداران می پردازند. آنان عمدتا بر شکست قيام آمل انگشت می گذارند و به شکلی تجربه گرايانه به طور کلی بی ثمر بودن و نادرستی حرکت سربداران را نتيجه می گيرند. منبع استناد بخشی ديگر از مبارزان جوان برای بحث در مورد سربداران، «تاريخ رسمی» يا در واقع تاريخ تحريف شده و ناقصی است که طی سال های اخير توسط جمهوری اسلامی ارائه شده است. در نتيجه، آنان تصوير روشن و درک عميقی از تضادها و پيچيدگی های مبارزات اتحاديه کمونيست های ايران در آن مقطع، منجمله مبارزات درونی اتحاديه و تاثير آن بر چگونگی پيشرفت طرح نبرد مسلحانه، پيدا نمی کنند.

کسانی هم هستند که حرکت سربداران را اساسا از اين زاويه مورد نقد قرار می دهند يا نفی می کنند که با الگوهای مورد نظرشان از يک «مبارزه و انقلاب کارگری و سوسياليستی» خوانايی ندارد. در واقع، سربداران را به خاطر اينکه ربطی با مسير از پيش تعيين شده «از اعتصاب تا قيام» يا شيوه های اساسا رفرميستی و مسالمت جويانه «نافرمانی مدنی» و امثالهم ندارد، زير سوال می کشند. اما اينگونه نقد يا طرد کردن يک تجربه انقلابي، اينگونه رفتار جزم گرايانه و جبرگرايانه با تاريخ، گرهی از کار مبارزه طبقاتی و انقلاب اجتماعی نخواهد گشود. شرايط و تضادهای جامعه نسبت به مقطع انقلاب 57 و تحولات دهه 1360 دستخوش تغييرات بسيار شده است. ذهنيت نيروهای طبقاتی مختلف نيز در زمينه هايی مانند اعمال قدرت، نوع سازماندهي، نحوه تبليغ و بسيج افکار تغيير کرده است. امروز جنبش کمونيستی در سطح بين المللی و ملی در موقعيتی کاملا متفاوت نسبت به پايان دهه 1970 ميلادی قرار دارد. پرسش های توده های مردم در مورد ريشه های ستمگری طبقاتی و جنسيتی و ملی و مذهبی و راه های خلاصی از فلاکت و نکبت، عميق تر از گذشته است و ترديدشان نسبت به امکان پيروزی انقلاب اجتماعی راديکال، بيشتر از آن سال هاست.

اين شرايط، وظيفه سنگين و چشم ناپوشيدنی جمعبندی و سنتز انقلاب های قرن بيستم و ترسيم خطوط انقلاب های کمونيستی در قرن کنونی را با توجه به شرايط مشخص هر کشور در دستور کار کمونيست ها قرار داده است. تدوين و تکامل تئوری انقلاب جهانی کمونيستي، مفهوم سوسياليسم و ديکتاتوری پرولتاريا و ترجمه کردن اين ها به نقشه و پراتيک انقلابی در جوامع گوناگون، وظيفه اساسی کمونيست هاست. اما عليرغم همه تغييراتی که نسبت به سه دهه پيش به وجود آمده، چند موضوع «دست نخورده» باقی مانده است. يکم، ضرورت وجود يک پيشاهنگ انقلابی کمونيستی که پرچم آلترناتيو را برافرازد. دوم، ضرورت دور افکندن توهمات مسالمت آميز و اصلاح طلبانه و قانونی گرايانه و سازماندهی يک انقلاب قهرآميز. سوم، ضرورت دست زدن به ابتکار عمل های مبارزاتی در زمينه های مختلف که پيشاهنگ را به مثابه يک پيشرو و رهبر واقعی و کارآمد به جامعه معرفی کند و همزمان نيروی نهفته و انرژی انقلابی توده های تحت ستم و استثمار را در سطوح گوناگون و به شکل های مختلف رها سازد. برای پيشروی در تمامی اين زمينه ها، رجوع ماترياليستی و ديالکتيکی به تجربه سربداران، به روحيه و فرهنگ سربداران، به دستاوردها و ناکامی های سربداران، راهگشا و درس آموز است.