Monday, November 22, 2010

Muse - Resistance



Is your secret safe tonight and are we out of sight
Will our world come tumbling down
Will they find our hiding place
Is this our last embrace
Or will the world stop caving in
It could be wrong
Could be wrong
But it should've been right
It could be wrong
Could be wrong
But let our hearts ignite
It could be wrong
Could be wrong
Are we digging a hole
It could be wrong
Could be wrong
This is out of control
It could be wrong
Could be wrong
It can never last
It could be wrong
Could be wrong
Must erase it fast
It could be wrong
Could be wrong
But it could've been right
Love is our resistance
Keep us a promise they wont stop breaking us down
Hold me
Our lips must always be sealed
If we live our life in fear
I'll wait a thousand years
Just to see you smile again
Kill the press for love in peace
You'll wake the far police
We can hide the truth inside
It could be wrong
Could be wrong
But it should've been right
It could be wrong
Could be wrong
Let our hearts ignite
It could be wrong
Could be wrong
Are we digging a hole
It could be wrong
Could be wrong
This is out of control
It could be wrong
Could be wrong
It can never last
It could be wrong
Could be wrong
Lets erase it fast
It could be wrong
Could be wrong
But it could've been right
Love is our resistance
Keep us a promise and they wont start breaking us down
Hold me
Our lips must always be sealed
The Night has reached his end
We can pretend
We must run...
We must run...
It's time to run
Take us away from hell
protect us from further harm
RESISTANCE...


Sunday, November 21, 2010

دانلود كتاب : خانواده مقدس


 


کارل مارکس، فردریش انگلس: خانواده مقدس


 تا به حال علم اقتصاد از ثروت،که حرکت مالکیت خصوصی به طور فرضی برای ملل بوجود می آورد، شروع و به ملاحظاتی، که توجیهی برای مالکیت خصوصی هستند ختم میگردید. پرودن از جهت مخالف ( که علم اقتصاد سفسطه جویانه لاپوشانی میکند ،)آغاز و به ملاحظاتی که نافی مالکیت است، ختم میکند. طبعاً، نخستین انتقاد از مالکیت خصوصی از واقعیتی آغاز میشود که در آن ماهیت متناقض به شکلی ظاهر میشود که قابل درک ترین و بارزترین شکل است و صادقانه ترین خشم انسان را از واقعیت فقر و بینوایی، بر می انگیزد. .....................ص ٦٢

.

Sunday, November 14, 2010

دانلود کتاب :از پويايي تا سكون



کتاب مروری بر «نقد كُشى» در تاریخ جنبش چپ و كمونيستى ايران و جهان و نقدی مختصر بر حزب كمونيست ايران

از پويايي تا سكون

مروری بر «نقد كُشي» در تاریخ جنبش چپ و كمونيستي ايران و جهان

و نقدی مختصر بر حزب كمونيست ايران

نوشته​ی مزدک چهرازی


انتشارات پروسه



مائوئيستها و مبارزه دو خط


مائوئيستها و مبارزه دو خط

كشف قوانين مبارزه دو خط در احزاب كمونيست يكي از خدمات مهم مائوتسه دون است. مائو با توجه به تجربه شكست سوسياليسم در شوروي و در جريان پيشبرد انقلاب فرهنگي توانست اين قوانين را كشف كند. انقلاب فرهنگي چشم كمونيستهاي جهان را بر يك حقيقت بزرگ عيني گشود كه مبارزه عليه بورژوازي در جامعه سوسياليستي اساسا با مبارزه عليه بورژوازي درون حزب گره خورده است. يعني كساني كه رهرو راه سرمايه داري مي گردند. بر خلاف آنچه كه استالين تحليل كرده بود، خطر عمده در درون حزب است نه بيرون از آن. این امر به خاطر نقش كيفيتا متفاوت حزب  نسبت به قبل از كسب قدرت سياسي در جامعه است. حزب كنترل دولت، اقتصاد، سياست و  فرهنگ جامعه را در دست دارد و اينكه چه خطي اتخاذ مي كند مي تواند كاملا منطبق  بر حفظ منافع و امتيازات طبقاتي موجود در جامعه باشد يا برعكس محدود كننده آن.
تئوري مبارزه دو خط مائو نشان مي دهد كه هرازچندگاهي به ناگزير مبارزه براي حفظ ماهيت انقلابي حزب در مي گيرد. اگر با ايده هاي غلط، گرايشات نادرست و خطوط رويزيونيستي مبارزه صورت نگيرد  حزب پرولتري می تواند قلب ماهيت دهد و به يك حزب بورژاوئي بدل شود. اين مسئله براي يك حزب كمونيست چه در دوران قبل از كسب قدرت سياسي و چه بعد از آن صدق مي كند. هر چند نحوه و چگونگي برخورد و هم چنين پايه هاي مادي بروز مبارزه دو خط در دوره قبل از كسب قدرت با بعد از كسب قدرت كيفيتا متفاوت است. و نبايد تفاوت ميان ايندو كيفيت مختلف به  اشتباه يكي گرفته شود. در دوران بعد از كسب قدرت سياسي با توجه به موقعيتي كه حزب از لحاظ عيني دارد مبارزه با بورژوازي كه درون رهبري حزب فشرده مي شود عمده است.  حال آنكه در دوران قبل از كسب قدرت كه حزب در موقعيت رهبري كننده اقتصادي _ سياسي جامعه قرار ندارد وضعيت متفاوت است و عموما مبارزه با بورژوازي بيرون حزب كه در راس قدرت سياسي قرار دارد عمده است هر چند در مقاطع معيني مي تواند تعيين تكليف و مبارزه با رهبران رويزيونيست شده حزب عمده گردد. مبارزه اي كه اگر صورت نگيرد حزب پرولتري از هم مي پاشد يا قلب ماهيت مي دهد.
تئوري مبارزه دو خط مائو بارها توسط دگماتيستها و انواع و اقسام رويزيونيستها مورد مخالفت قرار گرفت. شايد بتوان گفت در اين زمينه انور خوجه رهبر حزب كار آلباني بيش از هر كسي تلاش كرد تئوري مبارزه دو خط مائو را بي اعتبار اعلان كند كه موفق نشد.
نوشته زير كه گزيده فصلي از كتاب «حمله دگما رويزيونيستي عليه انديشه مائو را در هم شكنيم» است به رد اتهامات و استدلالات انور خوجه مي پردازد. اين نوشته  كمكي است به خوانندگان كه همه جانبه تر به درك مائوئيستها از مبارزه دو خط پي ببرند. كتاب مورد نظر  نخستين بار در سال 1979 توسط حزب كمونيست انقلابي آمريكا به چاپ رسيد. و ترجمه فارسي آن در تارنماي حزب كمونيست ايران (ماركسيست _ لنينيست _ مائوئيست) قابل دسترس است. ما مطالعه اين كتاب را به همگان توصيه مي كنيم.
لازم به تذكر است كه آنزمان رفقاي حزب كمونيست انقلابي آمريکا عبارت ماركسيسم _ لنينيسم . نه ماركسيسم _ لنينيسم _  مائوئيسم را بكار مي بردند

*********
ماركسيست ـ لنينيستها همواره از اين تز فلسفي كه “آزادي درك ضرورت است” دفاع نموده اند. توانايي انسان در تغيير جامعه يا طبيعت در درجه اول به ارادة او بستگي ندارد، بلكه بسته به درك صحيح او از جهان عيني است. چون تنها با عمل كردن بر حسب قوانين حاكم بر جامعه و طبيعت است كه او ميتواند بر آنها تاثيري بگذارد. گفتن اينكه چون مائو ظهور خط بورژوايي و مقر فرماندهي بورژوايي در حزب را تاييد نمود و چون او اولين نفر بود كه به طور همه جانبه و سيستماتيكي قوانين تعيين كننده در ظهور بورژوازي در حزب را تشخيص داد، پس مقصر است بدين ميماند كه لوئي پاستور را متهم كنيم كه چرا وجود ويروس را تاييد نمود!اين قياس را بخواهيم بيشتر ادامه دهيم، لوئي پاستور بدين دليل قادر گشت اولين واكسن را تكامل دهد چون توانست وجود ويروس را كشف كند. و همينطور هم مائو بدين دليل قادر گشت سياستها و استراتژي و تاكتيكهاي شكست دادن نه صرفا يكباره بلكه مكرر خط بورژوايي و مقرهاي بورژوايي مختلف را تكامل دهد، چون توانست قوانين درون جامعه سوسياليستي را كه به ظهور خط بورژوايي درون حزب پا ميدهد كشف كند.
خوجه با مبتذل كردن “اصول لنيستي” در مورد حزب و استفاده از نقل قول استالين درباره “حزب مونوليتيك پرولتاريا”، تنها كاري كه ميكند افشاي جهانبيني ضد ديالكتيكي و متافيزيكي خودش است و نيز عدم درك خود را از تكامل واقعي هر حزب ماركسيستي برملا ميسازد.
وجود خطوط و گرايشات رويزيونيستي درون حزب بدين شكل نيست كه كسي به آنها “اجازه” وجود داده باشد. آنها انعكاس گريزناپذير نيروهاي طبقاتي درون جامعه اند كه موجوديت آنها به “اجازه” ماركسيست ـ لنينيستها بستگي ندارد، بلكه وابسته به شرايط مادي و ايدئولوژيكي در جامعه و از جمله بقاياي طبقه استثمارگر جامعه در زيربنا و روبناي جامعه سوسياليستي ميباشد.
يك جناح رويزيونيستي درون حزبي ميتواند ضربه خورده نابود گردد، رهبران اصلي آن ميتوانند از حزب اخراج شوند و غيره، اما اين بدين معني نيست و نميتواند باشد كه گرايشات رويزيونيستي و خطوط رويزيونيستي ديگر در حزب موجوديت ندارند. آنها نه تنها درون حزب در كليت خود خواهند بود، بلكه در تفكر افراد حزبي نيز موجودند!
تشخيص خطوط غلط درون حزب و فهميدن پايه طبقاتي و ريشه هاي تاريخي آنهاست كه ماركسيست ـ لنينيستها را قادر ميسازد عليه آنها مبارزه نموده و آنها را شكست دهند. موضوع “اجازه” اصلا در كار نيست.
آيا وجود مبارزه دو خط درون حزب با اين امر كه خوجه مطرح نمود كه “حزب ماركسيست ـ لنينيستها حزب تنها يك طبقه و آن طبقه كارگر است” منافات دارد؟(1) تنها كساني كه ناتوان از درك ديالكتيك هستند چنين نتيجه گيري ميكنند.
حزب كمونيست حزب طبقه كارگر است چون به وسيله ماركسيسم ـ لنينيسم، ايدئولوژي طبقه كارگر هدايت ميشود. چون طبقه كارگر تنها طبقه اي است كه منافعش در سرنگوني سرمايه داري و همه اشكال استثمار و ستم و در تحقق كمونيسم نهفته است. و چون اصول تشكيلاتي حزب یا “معيارهاي لنينيستي” منعكس كنندة خصلت اجتماعي شدة توليد و خصوصا نقش پرولتاريا در توليد ميباشد. بدين معنا و تنها با اين نگرش صحيح است كه حزب كمونيست را به مثابه حزب طبقه كارگر دانست.
حزب، طبقه كارگر و ماركسيسم ـ لنينيسم در يك شكل “ناب” ظاهر نميگردند. اين امر مثلا در نگاه كردن به طبقه كارگر به وضوح ديده ميشود. تنها درصد كوچكي از كارگران در جامعه سرمايه داري آگاه به نقش خود به مثابه گوركنان سرمايه داري هستند. وانگهي در ميان صفوف پرولتاريا، انشقاق موجود است و همراه با آن خطوط سياسي، ملي و اقتصادي نيز وجود دارد؛ اگرچه حتي تمام كارگران به طور عيني در منافع طبقاتي مشترك سهيم اند. بنابراين صحبت از پرولتارياي “ناب” كردن نهايت مزخرف گويي است و نياز مبرم به وجود حزب كمونيست را نفي ميكند. و به همان درجه هم صحبت از “ناب” بودن حزب و ماركسيسم ـ لنينيسم در بررسي وجود مشخص و واقعي هر حزبي يا خط هر حزب مزخرف ميباشد. اين كار نياز به پيشبرد مبارزه درون حزب را نفی می کند. به همين خاطر است كه مائو درك “وحدت مونوليتيكي <یکدست >” حزب و جنبش بين المللي را به سخره ميگيرد. (“بعضي ها فكر ميكنند كه ... حزب را نبايد تحليل نمود و موضوع قابل تحليل نيست، يعني در واقع حزب مونوليتيك و اونيفورم ...”).(2)
برويم نقل قول استالين را بررسي كنيم كه خوجه اميدوار است به واسطه آن ميتواند خواننده را از بررسي نقادانه اين موضوع بترساند. و نيز با نقطه عزيمت ديالكتيكي به بررسي اين نقل قول بپردازيم: “حزب كمونيست حزب مونوليتيك پرولتارياست. حزب بلوكي از عناصر طبقات گوناگون نميباشد.” نقل قول بالا از يك جنبه درست است و از جنبه ديگر نادرست. به مثابه يك انتزاع عملي به درجاتي اين نقل قول موثر و مفيد است، اما به مثابه يك تحليل از هر حزب خاص، مضر و نادرست است. خط سياسي و اصول تشكيلاتي حزب بايد از يك انتزاع درست و علمي حركت نمايد (همانگونه كه لنين طرح نمود، تا خصلت حزب را “عميقتر، حقيقيتر و كاملتر” منعكس كند). بله، از اين انتزاع بايد حركت نمايد كه حزب، حزب پرولتاريا و فقط پرولتارياست. اما اعضاي حزب كمونيست ميتواند و بايد شامل دقيقا “عناصر مختلف از طبقات مختلف” باشد. بله، آنها بايد بر اساس اتخاذ جهانبيني و خط پرولتاريا به درون حزب پذيرفته گردند، اما آيا ميتوان گفت كه در هيچ حزبي، بعنوان مثال روشنفكران با خود برخي جهانبيني، خطوط و عادات تشكيلاتي از بورژوازي و خرده بورژوازي را به درون حزب نمياورند؟ آيا دهقانان با خود جنبه هايي از جهانبيني توليد كننده خرد را به درون حزب نمياورند؟ آيا غلط است اگر از اعضاي حزب تحليل طبقاتي نموده و (به شيوه ديالكتيكي و نه مكانيكي) چنين تحليل طبقاتي را در خدمت فهميدن انحرافاتي كه سر بلند ميكنند و طريق مقابله با آنها قرار دارد؟ مسلما تمام اعضاي حزبي، از جمله كارگران، زماني كه به حزب ميپيوندند، با خود انواع گوناگون ايدئولوژي بورژوايي و اشتباهات سياسي به همراه مياورند. و هشدار طنزآميز مائو هم در اين باره است: “به نظر چنين ميايد هر كس كه در حزب است، صددرصد بايد ماركسيست باشد.” (3) “ماركسيست صددرصد” نداريم.
آيا تشخيص اينكه حزب “مونوليتيك” نبوده و در واقع پر از تضاد و منعكس کننده مناسبات طبقاتي درون جامعه و آرايش طبقاتي خود حزب ميباشد، نافي ضرورت مبارزه عليه فراكسيونيسم است يا اين اصل را كه حزب تنها ميتواند توسط يك خط واحد رهبري شود را نفي ميكند؟ دوباره براي متافيزيسنها اين سوالات مشكل ايجاد ميكند ولي نه براي ماركسيست ـ لنينيستها.
تصديق اينكه حزب در درون خود دو خط، و از يك جهت اساسي خطوط بورژوايي و پرولتري را در بر دارد، در عين حال قبول اين امر است كه يكي از اين خطوط بايد مسلط و غالب باشد و به عبارت ديگر يكي از اين خطوط عمده و تعيين كننده خصلت حزب است. و نيز تصديق امكان تبديل شدن دو جنبه تضاد به يكديگر و رويزيونيست شدن حزب ميباشد. تا آنجا كه خط رهبري كننده درون حزب ماركسيست ـ لنينيستي است ـ كه در واقع، خط جمعي حزب و رهبري چون در تئوريها، سياستها و نشريات و غيره حزب منعكس ميشود ـ صحيح است كه آن حزب را حزبي ماركسيست ـ لنينيست، حزب طبقه كارگر خطاب كنيم. براي چنين حزبي باقي ماندن حزب به مثابه يك حزب ماركسيست ـ لنينيست مستلزم به راه انداختن مبارزه شديد و بيرحمانه عليه تمام مظاهر خط غلط ميباشد. تصديق اين ضرورت در عين حال تصديق ضرورت جنگيدن و خرد كردن جناحهاي بورژوايي كه در حزب ظهور ميكنند است.
تاريخ جنبش بين المللي كمونيستي بر ضرورت پيشبرد مبارزه بدين شيوه، شكست دادن تلاشهاي بورژوازي در گرفتن كنترل حزب و اعمال خط رويزيونيستي به وسيله گروهبنديهاي رويزيونيستي سازمانيافته درون حزب صحه ميگذارد. سلب قدرت از مقامات بلندپايه رهروان سرمايه داري و شكست دادن و خرد نمودن مقرهاي فرماندهي رويزيونيستي شان، وظيفه اصلي انقلاب فرهنگي بود. با اينهمه مزخرفات خوجه را بنگريم كه سعي دارد از انقلاب فرهنگي “اثبات” كند كه مائو موجوديت مقر فرماندهي بورژوازي درون حزب را “مجاز دانست”.
در عين حال تصديق وجود دو خط در حزب و وجود پايه طبقاتي براي شکل گیری دو خط، تصديق اين امر نيز هست كه شكل گيري جناحهاي اپوزيسيون بورژوايي در درون حزب امري تصادفي يا يك پديدة سر خودي نبوده بلكه بخش گريزناپذيري از مبارزه طبقاتي و تكامل حزب است. هر جا گرايشات نادرست موجود باشد، هر جا خط نادرست در هسته خود موجود باشد (و به طور اجتناب ناپذيري اين امر به دلايلي كه برشمرديم رخ ميدهد)، دير يا زود افرادي قدم به جلو گذاشته و مدافع اين گرايشات شده آنها را به يك خط و برنامه كامل و تكامل يافته فرموله ميكنند و براي جايگزين كردن اين خط نادرست با خط ماركسيست ـ لنينيستي حزب مبارزه نموده براي آن ميجنگند. درك اين مطلب حزب و تمام بدنه آن و اعضايش را از تشخيص فوري اين پروسه بازنميدارد و آنها را قادر ميسازد فورأ اين پروسه را از شروع (مكرر) تكامل خود بازشناخته و عليه آن اقدامات قاطعي اتخاذ نمايند.
فراكسيونيسم، خودش نمايانگر خط نادرست است. فراكسيونيسم خصلت انشعابگر، رقابت جو و قانون جنگلي سرمايه داري را منعكس مينمايد. و در ضديت با خصوصيات همبستگي و اشتراكي كارگران به مثابه يك طبقه است. بنابراين ماركسيست ـ لنينيستها بايد با فراكسيونيسم مبارزه كنند. همانطور كه مائو در سه آري و سه نه مشهور خود به اين پديده اعلان جنگ داد:ماركسيسم را به كار بنديم نه رويزيونيسم را، وحدت كنيم، انشعاب نكنيم، رك و صريح باشيم، تفرقه گر و توطئه چين نباشيم. اما همانطور كه انقلابيون در چين بدان اشاره نموده اند، دو دستورالعمل آخر “سه آري و سه نه” به اعمال دستورالعمل اولي بستگي دارد.(4) (رجوع كنيد به گزارش وان هون ون در مورد اساسنامه كنگره دهم حزب) ماركسيست ـ لنينيستها در جستجوي وحدت اند و به تفرقه و توطئه چيني نيازي ندارند. نيروي آنها در اين امر نهفته است كه خط آنها به درستي منعكس كننده واقعيت عيني است و در خدمت منافع اكثريت عظيم  مردم بوده و به پيشرفت انقلاب منجر ميشود. بنابراين هر چه بيشتر از اصول لنينيستي درست زندگي درون حزب حمايت گردد، در مجموع بيشتر به سود خط درست خواهد بود. واضح است آن كساني كه از يك خط بورژوايي دفاع ميكنند، به طرز گريزناپذيري در توطئه و دسيسه چيني و تفرقه افكني آلوده خواهند گشت، چون در اين عرصه است كه ميتوانند جان بگيرند، و به همين دليل است كه از مبارزه آشكار سياسي ميترسند و از زيرش در ميروند. بنابراين موضوع “اجازه دادن” به فراكسيونيسم، توطئه چيني و تفرقه افكني در حزب نميباشد، بلكه مساله تصديق مبارزه عليه اين امر، بخشي از “كاربست ماركسيسم و نه رويزيونيسم” است. و اعضاي حزبي و توده ها را به اين حقيقت هشيار و گوش به زنگ مينمايد كه آناني كه از خط نادرست پيروي ميكنند نميتوانند بر روي اصول تشكيلاتي ماركسيست ـ لنينيستي پابرجا بمانند و نميمانند. اصرار خوجه بر سر وجود “وحدت مونوليتيكي” در حزب انعكاس انكار او در تئوري و عمل در نقطه عزيمت و مبنا قرار دادن تقسيم يك بر دو در تحليلهاي اوست.
و بسيار مرتبط با اين امر، اتخاذ خط “مكتب دبورين” در عرصه فلسفه است. (اين مكتب به اسم فيلسوف روسي است كه در سالهاي 1920 بخشاً از اهميت برخوردار گشت، مخصوصاً در ميان كساني كه از ميان همه چيزها، ستايشگر اين امر بودند كه تضاد لزوماً در سراسر پروسه تكامل هر شيئي يا پديده وجود ندارد، بلكه تنها در يك مرحله معيني از تكاملش ظهور ميكند، مكتب دبورين در فلسفه بر آن بود كه درون “رتبه سوم اجتماع” هيچ تضادي وجود نداشته است، آن نيروهايي كه در دوره انقلاب فرانسه با اشرافيت و كليسا ضديت داشتند، در درون خودشان هيچ تضادي نداشتند، بلكه تضاد تنها بعدأ هنگامي كه توليد سرمايه داري بيشتر تكامل يافت، بين كارگران و سرمايه داران پديدار شد.) مائو اهميت زيادي به مبارزه عليه مكتب دبورين داد و در اثر مشهور خود درباره تضاد متذكر شد كه:ايده آليسم دبورين در حزب كمونيست چين تاثير بسيار زيانبخشي گذاشته است و نميتوان ارتباط نظرات دگماتيستي درون حزب ما را با متدلوژي اين مكتب ناديده گرفت.(5)
چگونه ميتوان بدون بررسي تضاد داخلي درون حزب، تضاد بين دو خط، پديده ظهور و قدرتگيري رويزيونيسم را در حزب توضيح داد؟ يا بايد تضاد داخلي را من حيث المجموع حذف نمود و آنرا صرفاً به مثابه قبضه حزب توسط نيروهاي خارجي تصوير نمود يا بحث كرد كه تضاد داخلي در حزب فقط در يك مرحله معيني از تكاملش و در نتيجه فشار خارجي بروز ميكند، “اشتباه” انقلابيون و غيره. هر دو اين توضيحها متافيزيكي هستند.
استالين تضاد و دو خط را درون حزب نفي كرد. و آن را “مجاز” ندانست، با اينهمه از سر بلند كردن رويزيونيسم خروشچفي جلوگيري ننمود. آيا در اتحاد شوروي توده ها براي فهميدن اينكه چه اتفاقي افتاده است و چه بايد كرد، به واسطه اين اشتباهات استالين، بهتر مسلح بودند؟ مسلماً در مورد استالين ميتوان گفت كه زندگي حزب تحت سوسياليسم را به طور يكجانبه بيان نموده است. و اين در دوراني است كه هيچ تجربه پيشيني از يك حزب كمونيست راستين كه با موفقيت انقلاب نموده و به ضد خود (يعني به حزب بورژوايي) تبديل شده و سرمايه داري را احياء كرده باشد در ميان نبود.  اما در مورد خوجه موضوع كاملا چيز ديگري است. او در تكرار اين اشتباهات استالين و ارتقاء آنها تا سطح اصول اصرار ميورزد و آنهم زماني كه تجربه تاريخي، پايه محكمي براي تصحيح اين اشتباهات به دست داده است، در زماني كه در واقع اين اشتباهات توسط ماركسيست ـ لنينيستها و وراي همه آنها رفيق مائوتسه دون جمعبندي گشته و تكامل داده شده است.
هنگامي كه اپورتونيسم در انترناسيونال دوم در دوران جنگ جهاني اول پيروز شد، لنين توانست با به كار بستن علم ديالكتيك پيشرفت تضادي را كه منجر به اين خيانت شد، تعقيب نموده و ريشه هاي اجتماعي و تاريخي آن را نشان دهد. او نشان داد چگونه سوسيال دمكراسي به دو بخش انقلابي و اپورتونيست تقسيم گرديد، چگونه پايه مادي اين پديده در رشد آريستوكراسي كار در كشورهاي امپرياليستي نهفته است و چگونه يك دوره درازمدت كار مسالمت آميز و قانوني از يك طرف احزاب سوسيال دمكرات را به احزاب توده اي كارگران در اروپا منتهي گردانيد و از طرف ديگر از جانب اكثر رهبران اين احزاب، يك كشش قوي به جانب اتخاذ عملكرد و جهانبيني پارلمانتاريستي و فيليستين (بي فرهنگي) به وجود آمده بود. او نشان داد چگونه با شروع جنگ جهاني اول ديگ اپورتونيسم جوش آمد.
خوجه نميتواند قدرتگيري رويزيونيسم خروشچفي را توضيح دهد، زيرا او از تصديق اين امر امتناع ميورزد كه تضادهاي درون جنبش بين المللي كمونيستي با كودتاي خروشچف ظهور نكردند، بلكه اين كودتا صرفاً آنها را به انفجار رساند. و بنابراين، “خدمات عظيم” خوجه در نفي پيشرفتهاي واقعي است كه در بيست ساله اخير در مبارزه عليه رويزيونيسم به دست آمده ميباشد و او اصرار ميورزد كه هر فرمولبندي غلط، هرگونه اشتباه و مبناي ايدئولوژيك چنين خطاهايي، مثل كتاب مقدس، حرمتش ارج گذاشته شود و هر كس كه بر اين تقدس تعظيم نكند، مفسد في الارض محسوب ميشود.


منابع
1 ـ کتاب "امپریالیسم و انقلاب" انور خوجه
2 – "يك برخورد ديالكتيكي به وحدت درون حزبي"، منتخب آثار مائو (جلد 5)
3 ـ همانجا
4 ـ "اسناد دهمين كنگره سراسري حزب كمونيست چين"، باز تكثير در "و مائو پنجمي بود"، ريموند لوتا
5 ـ "درباره تضاد"، منتخب آثار مائو (جلد اول)

Wednesday, November 10, 2010

: فردريش‏ انگلس :اتحاديه هاى كارگرى


اتحاديه هاى كارگرى

فردريش‏ انگلس

برگردان: ناصر


(یک)

قبلا فعاليت اتحاديه هاى كارگرى را كه موجب شدند قوانين اقتصادى مربوط به دست مزد، تا حدى به ضرر كارفرمايان اجرا گردد، مورد توجه قرار داديم. ما باز به اين موضوع مى‌پردازيم؛ زيرا اين نكته كه تمام طبقه‌ى كارگر بايد آن را به طور اساسى درك كند، واجد اهميت بسزايى است.

تصور مى‌كنيم كه هيچ كارگر امروزى انگلستان احتياج به آموختن اين نكته نداشته باشد، كه هم نفع هر يك از سرمايه‌داران و هم منافع كل طبقه‌ى سرمايه دار در آنست، كه دست مزدها حتى الامكان تنزل داده شوند. همان طور كه ديويد ريكاردو به نحو انكارناپذيرى نشان داده است: محصول كار بعد از تفريق تمام مخارج مربوطه، به دو بخش‏ تقسيم مى‌گردد. يك قسمت آن مزد كارگران را تشكيل مى‌دهد و قسمت ديگر سود سرمايه داران را. حالا از آن جا كه محصول خالص‏ كار در هر مورد مقدار معينى مى‌باشد، بديهى است بخشى كه سود ناميده مى‌شود، نمى‌تواند افزايش‏ يابد، مگر آن كه بخش‏ ديگر - كه مزد خوانده مى‌شود - كاهش‏ يابد. انكار اين مطلب كه تنزل دست مزدها مورد نظر سرمايه دار مى‌باشد، مترادف با اين ادعاست كه بگوييم افزايش‏ سود به نفع سرمايه دار نمى‌باشد.

ما خيلى خوب مى‌دانيم، كه وسايل ديگرى نيز يافت مى‌شوند كه موقتا بر سود مى‌افزايند و آن را تغيير مى‌دهند، در حالى كه قانون عمومى را تغيير نمى‌دهند. اما احتياج به آن نيست، كه در اين جا به آن‌ها بپردازيم.

خوب، اگر ميزان دست مزدها به وسيله‌ى قانون اقتصادى صريح و كاملا مشخصى منظم شده باشد، پس‏ سرمايه داران چگونه مى‌توانند دست مزدها را تقليل بدهند؟ قانون اقتصادى مربوط به دست مزد وجود دارد و تغييرناپذير مى‌باشد، اما همان طور كه ديديم انعطاف پذير است و در واقع به صورتى دوگانه. دست مزد مى‌تواند در يك رشته تنزل داده شود: يا به طور مستقيم _ يعنى در اثر عادت كردن تدريجى كارگران يك رشته‌ى خاص‏ به سطح زندگى پايين‌تر - و يا به طور غيرمستقيم - يعنى به وسيله‌ى طولانى‌تر كردن مدت كار روزانه (و يا افزودن بر شدت كار در طول همان مدت كار) بدون افزايش‏ دست مزد. علاقه‌ى هر سرمايه دار به اين كه با تقليل دست مزد كارگرانش‏، بر سود خود بيافزايد، در اثر رقابت ميان سرمايه داران يك رشته تشديد مى‌گردد. هر يك از آن‌ها سعى مى‌كند، كه از رقباى خود ارزان‌تر بفروشد و اگر نخواهد سود خود را فدا كند، مجبور است كه در راه پايين آوردن دست مزدها بكوشد. به اين نحو، فشار بر روى دست مزد - كه به خاطر منافع سرمايه داران صورت مى‌گيرد - به علت رقابت متقابل آن‌ها ده برابر مى‌شود. آن چه قبلا فقط مساله‌ى مربوط به سود بيش‏تر يا كم‌تر بود، اكنون مساله‌ى الزام شده است.

كارگران غيرمتشكل براى مقاومت در مقابل اين فشار مداوم و پايان ناپذير، هيچ وسيله‌ى موثرى در اختيار ندارند. به اين جهت در رشته هاى توليدى‌اى كه كارگران آن‌ها متشكل نيستند، مزد همواره گرايش‏ نزولى داشته و مدت كار دائما گرايش‏ صعودى دارد. اين پروسه، آرام آرام پيش‏ مى‌رود. ممكن است در اين جا و آن جا، دوران شكوفايى اقتصادى موجب توقف آن گردد، ولى دوران كسادى بازار بعدا دوباره بيش‏تر بر سرعت آن مى‌افزايد. كارگران معمولا رفته رفته به سطح زندگى دائما پايين‌ترى عادت مى‌كنند و در حالى كه بر مدت كار افزوده مى‌شود، دست مزدها بيش‏تر و بيش‏تر به ميزان حداقل مطلق خود - يعنى به مبلغى كه با مقدار كم‌تر از آن، امكان حيات و توليد نسل براى كارگر وجود ندارد - نزديك‌تر مى‌شوند.

اوايل قرن حاضر (قرن نوزدهم)، يك حالت استثنايى موقتى را تشكيل مى‌داد. استعمال نيروى بخار و ماشين، كه به سرعت در حال گسترش‏ بود، كفاف تقاضاى مربوط به فرآورده هاى آن را - كه از رشد سريع‌ترى برخوردار بود - نمى‌داد. در اين رشته هاى توليد، دست مزدها قاعدتا بالا بودند، به استثناى دست مزد اطفالى كه به سرمايه داران فروخته مى‌شوند. كار جسمى تخصصى، كه بدون آن هيچ اقدامى نمى‌توانست صورت بگيرد، دست مزد بسيار بالايى داشت. مبلغى كه يك رنگ رز، يك مكانيك، يك مخمل بر و يا بافنده‌ى دستى در آن ايام دريافت مى‌داشت، امروز به نظر افسانه آميز مى‌آيد. هم زمان با آن، حرفه هايى كه به وسيله‌ى ماشين‌ها كنار زده شده بودند، محكوم به مرگ تدريجى بودند. البته ماشين‌هاى جديد الاختراع، رفته رفته كارگرانى را كه مزد زيادى دريافت مى‌كردند، كنار زدند و ماشين‌هايى اختراع شدند كه خودشان ماشين مى‌ساختند و در واقع كالاهاى ماشينى نه تنها تكافوى تقاضاى موجود را مى‌دادند، بلكه بيش‏ از آن نيز عرضه مى‌كردند. وقتى در 1815، در اثر صلح عمومى، داد و ستد مرتب دوباره برقرار گرديد، دوره‌ى ده ساله‌ى شكوفايى اقتصادى، توليد اضافى و بحران از نو آغاز گرديد. تمام مزايايى كه كارگران در دوران‌هاى شكوفايى اقتصادى گذشته به دست آورده بودند و احتمالا در اثناى دوران توليد اضافى فراوان، حتا بر آن‌ها افزوده شده بود، در ايام ركود بازار و بحران، بار ديگر از چنگ‌شان بيرون آورده شد. به زودى - و بعد از آن كه دست‌مزد كارگران غير متشكل دائما به حداقل مطلق نزديك‌تر مى‌شد - افرادى كه در كارخانه هاى انگلستان كار مى‌كردند، مشمول قانون عمومى مزد گرديدند.

البته در اين ميان اتحاديه هاى كارگرى، كه از 1824 قانونى شده بودند، نيز وارد صحنه گشتند و وقت آن هم واقعا فرا رسيده بود. سرمايه داران همواره متشكل هستند و در اكثر موارد احتياج به هيچ اتحاديه‌ى رسمى، هيچ نظام نامه و هيچ سردم دارى ندارند. تعداد آن‌ها كه در مقايسه با كارگران ناچيز مى‌باشند و اين كيفيت كه آن‌ها يك طبقه‌ى مخصوص‏ را تشكيل مى‌دهند، معاشرت دايمى تجارتى و اجتماعى آن‌ها با يك ديگر، همه اين چيزها را زائد مى‌سازد. و بعدا، يعنى وقتى كه يك رشته‌ى صنعتى در يك منطقه مسلط شده باشد - مثل صنايع نساجى در لانگشير - تازه آن وقت يك اتحاديه‌ى كارگرى رسمى سرمايه داران ضرورى مى‌شود. برعكس‏، كارگران از همان آغاز كار بدون تشكيلات نيرومندى، كه نظام نامه‌ى كاملا مشخصى داشته باشد كه به وسيله‌ى سردم داران و كميته هاى خود اعمال نفوذ نمايد، نمى‌توانند كارى از پيش‏ ببرند. اين تشكلات، به وسيله‌ى قانون 1824 جنبه‌ى قانونى به خود گرفتند و از آن زمان به بعد كارگران در انگلستان قدرتى شدند و ديگر توده‌ى عاجز - و مثل گذشته پراكنده‌اى - نبودند. به زودى در اثر قدرت، صندوقى كه بنا به اصطلاح برادران فرانسوى ما از «پول مقاومت» (صندوق تعاونى كارگران) مالامال شده بود، بر نيرويى كه ائتلاف و كاربرد مشترك آن‌ها نصيب‌شان كرده بود، افزود. اينك تمام داستان تغيير كرده بود و پايين آوردن دست مزد و يا طولانى كردن مدت كار، ديگر براى سرمايه دار حكم يك ريسك را داشت.

به اين جهت بود، كه طبقه‌ى سرمايه دار آن زمان نسبت به اتحاديه‌ى كارگرى خشم و عناد مى‌ورزيد. اين طبقه راه و روشى را كه مدت‌هاى مديد در مورد كندن پوست طبقه‌ى كارگر اجرا كرده بود، همواره به عنوان يك حق ويژه‌ى قانونى و مستند خود تلقى مى‌كرد و حالا اين دكان در حال تخته شدن بود. جاى شگفتى وجود نداشت، كه سرمايه داران جار و جنجال شديدى برپا كرده بودند و لااقل مثل مالكين ايرلندى امروز، احساس‏ مى‌كردند كه حقوق و مالكيت‌شان لطمه خورده است.

شصت سال تجربيات مبارزاتى، آن‌ها را كمى صاحب نظرتر كرده است. اكنون اتحاديه هاى كارگرى، ضوابط به رسميت شناخته شده‌اى هستند و عمل كرد آن‌ها به عنوان يكى از عوامل تعيين كننده در تنظيم ميزان دست مزد به همان اندازه مورد قبول واقع مى‌شود كه عمل كرد قوانين مربوط به كارخانه ها به مثابه‌ى عوامل تعيين كننده‌ى تنظيم مدت كار. آرى صاحبان صنايع نساجى لانگشير، حتا از مكتب كارگران آموخته و حالا ياد گرفته‌اند كه وقتى به نفع‌شان باشد، چگونه اعتصاب به راه بياندازند و در واقع به همان خوبى و يا بهتر از هر اتحاديه‌ى كارگرى.

بنابراين، در نتيجه‌ى تاثيرات اتحاديه هاى كارگرى است، كه على رغم مقاومت كارفرمايان، قانون مزد به تصويب مى‌رسد و كارگران رشته هايى كه خوب متشكل مى‌باشند، در وضعى قرار دارند كه لااقل تقريبا تمام ارزش‏ نيروى كارى را - كه در اختيار كارفرما قرار مى‌دهند - كسب كنند. و به همين جهت است، كه به كمك قوانين دولتى، مدت كار لااقل از حداكثر طول زمانى _ كه بيش‏تر از آن، نيروى كار نابهنگام از رمق مى‌افتد - خيلى بيش‏تر تجاوز نمى‌كند. البته اين حداكثر چيزيست كه براى اتحاديه هاى كارگرى _ به صورتى كه در حال حاضر متشكل هستند - اصولا قابل حصول است. آن هم فقط تحت مبارزات مداوم و با استهلاك عظيم نيرو و پول كارگران. و آن وقت جزر و مدهاى اوضاع اقتصادى، لااقل هر ده سال از نو بر دست آوردهاى حاصله در يك چشم برهم زدن خط بطلان مى‌كشد و مبارزه ناچار مى‌بايستى از نو آغاز گردد. اين حركت دورانى منحوسى است، كه راه گريزى از آن وجود ندارد. طبقه‌ى كارگر، همان كه بوده است، باقى مى‌ماند و همان طور كه پيشينيان چارتيست ما به اجمال آن را ناميده‌اند: طبقه‌ى بردگان اجرتى باقى مى‌ماند. آيا نتيجه‌ى نهايى آن همه كار، فداكارى و مصائب، بايد اين باشد؟ آيا اين بايد براى هميشه هدف غايى كارگران انگليسى باقى بماند؟ آيا طبقه‌ى كارگر اين سرزمين نبايد بالاخره بكوشد، كه اين دايره‌ى شوم را بشكافد و راه نجاتى به سوى حركتى براى الغاى سيستم مزد - به طور كلى - پيدا كند؟

هفته‌ى آينده نقشى را كه اتحاديه هاى كارگرى، به عنوان تشكيلات طبقه‌ى كارگر بازى مى‌كنند، بررسى خواهيم كرد.



(دو)

قبلا فونكسيون اتحاديه هاى كارگرى را تا حدى كه فقط در رابطه با تنظيم ميزان دست مزد اقداماتى به عمل مى‌آورند و لااقل برخى وسايل براى مبارزه با سرمايه را در دسترس‏ كارگران قرار مى‌دهند، مورد بررسى قرار داديم؛ ولى بحث ما درباره‌ى اين موضوع به پايان نرسيده است.

ما از مبارزه‌ى كارگر بر عليه سرمايه صحبت كرديم. مدافعين سرمايه هر چه مى‌خواهند بگويند، مع الوصف اين مبارزه وجود دارد، تا زمانى كه تقليل دست مزد مطمئن‌ترين و راحت‌ترين وسيله براى افزايش‏ سود باقى بماند. آرى، از اين گذشته، تا زمانى كه اصولا سيستم مزد وجود دارد، اين مبارزه نيز وجود خواهد داشت. صرف موجوديت خود اتحاديه‌هاى كارگرى، به اندازه‌ى كافى اين واقعيت را به اثبات مى‌رساند؛ زيرا اگر آن‌ها به خاطر مبارزه بر عليه دست بردهاى سرمايه به حقوق كارگران به وجود نيامده باشند، پس‏ اصلا براى چه به وجود آمده‌اند؟ سكوت ثمرى ندارد. با هيچ يك از اين كلمات زيبا نمى‌توان اين واقعيت زشت را كه - جامعه‌ى كنونى عمدتا به دو طبقه‌ى بزرگ آنتاگونيست تقسيم شده است - مخفى كرد. در يك سو، سرمايه داران - كه تمام وسايل توليد را در دست دارند و در سوى ديگر، كارگران - كه صاحب هيچ چيز جز نيروى كار خودشان نمى‌باشند. محصول كار طبقه‌ى اخير (كارگران)، ميان اين دو طبقه تقسيم مى‌گردد و موضوع مبارزه‌ى دائمى درست بر سر همين تقسيم است. هر طبقه مى‌كوشد، كه سهم بيش‏ترى حاصل كند و مطلب عجيب در اين مبارزه اينست كه طبقه‌ى كارگر، اگر چه فقط به خاطر بخشى از محصول كار خود مبارزه مى‌كند، اكثرا متهم به آن مى‌شود كه سرمايه دار را مى‌چاپد.

البته مبارزه ميان دو طبقه‌ى بزرگ جامعه، به طور اجتناب ناپذيرى به يك مبارزه‌ى سياسى مى‌انجامد. چنين بود مبارزات درازمدت ميان طبقه‌ى متوسط يا سرمايه دار و اريستوكراسى مالك زمين؛ و نيز چنين است مبارزه ميان طبقه‌ى كارگر و سرمايه داران. در هر مبارزه‌ى يك طبقه با طبقه‌ى ديگر، هدف بلاواسطه‌اى كه به خاطر آن مبارزه مى‌شود، قدرت سياسى است. طبقه‌ى حاكمه، از سلطه‌ى سياسى خود - ‌يعنى اكثريت مطمئن خود در هيات‌هاى مقننه‌ - دفاع مى‌كند و طبقه‌ى پايين‌تر ابتدا براى به دست آوردن قسمتى از اين قدرت و بعدا براى تمام آن مبارزه مى‌كند، تا در وضعى قرار بگيرد كه قوانين موجود را در انطباق با منافع و نيازهاى خود تغيير بدهد. به اين صورت، طبقه‌ى كارگر بريتانياى كبير سال‌هاى مديد با شور و هيجان و حتا با توسل به قهر - به خاطر منشور خلق كه مى‌بايستى اين قدرت سياسى را در اختيار او قرار مى‌داد - مبارزه كرد. طبقه‌ى كارگر انگلستان شكست خورد، اما مبارزه آن چنان تاثيرى بر روى طبقه‌ى متوسط پيروزمند باقى گذاشت، كه اين طبقه از آن زمان به بعد خوشحال بود كه به قيمت كوتاه آمدن در مقابل مردم زحمت كش‏، بتواند موفق به آتش‏ بس‏ طولانى‌ترى گردد.

البته در مبارزه‌ى سياسى طبقه‌اى بر عليه طبقه‌ى ديگر، تشكيلات مهم‌ترين سلاح است و به همان نسبت كه يك تشكيلات صرفا سياسى - يعنى سازمان چارتيستى - مضمحل مى‌شد، به همان اندازه تشكيلات اتحاديه هاى كارگرى مرتبا نيرومندتر مى‌گشت، تا آن كه اكنون به قدرتى رسيده است كه هيچ تشكيلات كارگرى خارجى‌اى قابل مقايسه با آن نيست. چندين اتحاديه‌ى كارگرى شامل يك تا دو ميليون كارگر مى‌باشند و با حمايتى كه اتحاديه هاى كوچك‌تر و يا محلى از آن‌ها به عمل مى‌آورند، نمايان گر چنان قدرتى هستند كه هر يك از دولت‌هاى طبقه‌ى حاكمه - چه ويگ و چه تورى - مجبورند روى آن‌ها حساب كنند.

اين تشكيلات نيرومند به اقتضاى سنتى كه در رابطه با ايجاد و تكامل‌شان در اين سرزمين است، تاكنون خود را صرفا به اين وظيفه محدود كرده‌اند كه در تنظيم مدت كار و ميزان دست مزد نقشى داشته باشند و براى الغاى قوانينى كه صراحتا ضد كارگرى مى‌باشند، كوشش‏ نمايند. و همان طور كه قبلا گفته شد، اين امر را درست به همان اندازه موفقيت آميز انجام داده‌اند، كه انتظار آن به حق مى‌توانست وجود داشته باشد. ولى موفقيت‌شان از اين هم بيش‏تر بود: طبقه‌ى حاكمه، كه با قدرت اتحاديه هاى كارگرى بهتر آشناست تا خود آن‌ها، در مواردى كه دستش‏ باز بود، امتيازاتى را به آن‌ها داد كه از اين حد نيز پا فراتر مى‌گذاشت. گسترش‏ دادن حق راى به تمام اولياى خانواده ها توسط ديسرائيلى، دست كم به بخش‏ بزرگى از طبقه‌ى كارگر متشكل حق راى داد. اگر او گمان مى‌برد كه اين انتخاب كنندگان جديد، اراده‌ى خاص‏ خود را ابراز خواهند داشت و در آينده ديگر رهبرى خود را به دست سياست مداران ليبرال طبقه‌ى متوسط (سرمايه داران) نخواهند سپرد، آيا آن وقت چنين پيشنهادى مى‌كرد و چنان چه مردم زحمت كش‏ با اداره‌ى امور اتحاديه‌هاى كارگرى عظيم، لياقت خود را براى كارهاى ادارى و سياسى نشان نداده بودند، آيا او قادر بود كه اين قانون را به تصويب برساند؟

اتفاقا همين اقدام، ديدگاه تازه‌اى را بر روى طبقه‌ى كارگر گشود و موجب شد كه آن‌ها در لندن و تمام شهرهاى صنعتى اكثريت داشته باشند و به اين وسيله، موقعيتى را نصيب آن‌ها كرد كه بتوانند با فرستادن افرادى از طبقه‌ى خود به پارلمان، در مبارزه با سرمايه از سلاح جديدى استفاده نمايند. اما بايد - متاسفانه - بگوييم كه در اين جا اتحاديه هاى كارگرى وظايف خود را، به عنوان حراست كنندگان طبقه‌ى كارگر، از ياد برده‌اند. حربه‌ى جديد از ده سال پيش‏ تاكنون در دست آن‌ها قرار دارد، ولى هيچ وقت آن را از غلاف بيرون نكشيده‌اند. آن‌ها نبايد فراموش‏ كنند، كه اگر واقعا در صفوف مقدم طبقه‌ى كارگر حركت نكنند، قادر به آن نخواهند بود كه براى هميشه موقعيتى را كه امروزه از آن برخوردار هستند، حفظ نمايند. به راستى اين يك موضوع كاملا غير طبيعى است، كه طبقه‌ى كارگر انگليس‏ - اگر چه قدرت آن را دارد كه چهل يا پنجاه كارگر را به عنوان نماينده به پارلمان بفرستد - براى هميشه به آن رضايت داده است، كه نمايندگى خود را به سرمايه داران و عمال آن‌ها (از قبيل وكلاى دادگسترى، نويسندگان و غيره) محول سازد.

علاوه بر اين، شواهد زيادى وجود دارد كه طبقه‌ى كارگر انگليس‏ به اين آگاهى رسيده است، كه مدت‌هاى مديد در راه غلطى گام برمى‌داشته است و جنبش‏ كنونى - كه صرفا وقف دست مزد بيش‏تر و ساعات كار كم‌تر مى‌باشد - طبقه‌ى كارگر را به دايره‌ى شومى انداخته است، كه هيچ راه فرارى از آن وجود ندارد. و نيز به اين آگاهى رسيده است، كه نكبت اصلى، كمى دست مزد نيست، بلكه خود سيستم مزد است. چنان چه اين شناخت در ميان طبقه‌ى كارگر به طور عمومى اشاعه يابد، آن وقت موقعيت اتحاديه هاى كارگرى كلا تغيير خواهد كرد و آن‌ها ديگر از اين امتياز برخوردار نخواهند بود، كه تنها تشكيلات طبقه‌ى كارگر باشند. در كنار اتحاديه هاى مربوط به هر يك از رشته هاى صنعتى و يا در رس‏ آن‌ها بايد يك شوراى متحده، يك تشكيلات سياسى طبقه‌ى كارگر، به عنوان يك كل به وجود آيد.

به اين ترتيب، بهتر است كه اتحاديه هاى كارگرى دو موضوع را در نظر داشته باشند: اول اين كه، به سرعت زمان آن فرا مى‌رسد كه طبقه‌ى كارگر اين كشور با وضوح تمام خواستار كسب سهم كامل خود در پارلمان گردد؛ و دوم اين كه، به سرعت وقت آن نزديك مى‌شود كه طبقه‌ى كارگر درك كند، كه مبارزه براى دست مزدهاى بيش‏تر و مدت كار كم‌تر و تمام فعاليت‌هاى اتحاديه هاى كارگرى در شكل كنونى‌شان، خود هدف نبوده، بلكه وسيله مى‌باشند. يك وسيله‌ى بسيار لازم و ضرورى، ولى اين فقط يكى از وسايلى است كه طبقه‌ى كارگر براى هدف عالى خود - يعنى از بين بردن سيستم مزد به طور كلى - در دست دارد.

به منظور نمايندگى كامل كارگران در پارلمان و هم چنين براى آماده ساختن وسايل از بين بردن سيستم مزد، تشكيلات طبقه‌ى كارگر در مجموع مورد نياز است و نه تشكيلات هر يك از رشته هاى صنعتى به طور جداگانه و بهتر است اين برنامه هر چه زودتر تحقق يابد. اگر طبقه‌ى كارگر انگليس‏ در مجموع متشكل گردد، هيچ قدرتى در دنيا وجود ندارد كه بتواند حتا يك روز در مقابل آن مقاومت نمايد.

* * *

يك حزب كارگرى

چقدر دوستان و علاقمندان ما، هشدار دادند كه: «از سياست‌هاى حزبى دور بمانيد.» و تا حدى كه قضيه مربوط به سياست‌هاى حزبى كنونى انگلستان مى‌شود، كاملا حق با آن‌ها بوده است. يك حزب كارگرى اجازه ندارد، كه نه از ويگ‌ها و نه از تورى‌ها، نه از محافظه كاران و نه از ليبرال‌ها طرف دارى كند. و حتا اجازه ندارد كه به مفهوم حزبى امروزى، راديكال هم باشد. محافظه كاران، ليبرال‌ها، راديكال‌ها، همه‌ى اين‌ها، مدافع منافع طبقات حاكمه مى‌باشند و نظريات گروه هاى مختلفى از مالكين زمين، سرمايه داران و تجار كوچك بر آن‌ها مستولى است. اگر آن‌ها نمايندگى طبقه‌ى كارگر را به عهده بگيرند، به طور مسلم، به غلط و به نحو بدى آن‌ها را نمايندگى خواهند كرد. طبقه‌ى كارگر، چه از نظر سياسى و چه از نظر اجتماعى، داراى منافع خاص‏ خود مى‌باشد. تاريخچه‌ى اتحاديه هاى كارگرى و جنبش‏ تقليل ساعات كار، نشان دهنده آنست كه چگونه كارگران براى اين منافع خاص‏ طبقه‌ى خويش‏ كوشش‏ مى‌كنند و چه چيزهايى را مصالح اجتماعى خود تلقى مى‌نمايند. ولى مصالح سياسى خويش‏ را تقريبا به طور كامل به دست تورى‌ها، ويگ‌ها و راديكال‌ها - يعنى وابستگان به طبقه‌ى بالا - مى‌سپارند. از تقريبا يك ربع قرن پيش‏، طبقه‌ى كارگر انگليس‏ فقط به اين قناعت كرده است، كه به اصطلاح دنباله روى «حزب بزرگ ليبرال» باشد.

چنين روش‏ سياسى‌اى برازنده‌ى طبقه‌ى كارگرى - كه بهترين تشكيلات را در اروپا دارا مى‌باشد - نيست. در ساير كشورها، كارگران به مراتب فعال‌تر بوده‌اند. آلمان از ده سال پيش‏ داراى يك حزب كارگرى مى‌باشد. سوسيال دمكرات‌ها - كه در رايشتاگ ده كرسى دارند - با رشد خود، بيسمارك را به حدى دچار وحشت كرده‌اند، كه او مجبور شده است به ننگين‌ترين اقدامات ظالمانه - كه ما در مقاله‌ى ديگرى درباره‌ى آن گزارش‏ داديم - دست بزند. اما على رغم بيسمارك، حزب كارگر آلمان مرتبا پيش‏ رفت مى‌كند. از جمله، همين هفته قبل در انتخابات انجمن شهر مانهايم (شهرى در حنوب غربى آلمان) شانزده كرسى به دست آورد و يك نماينده به مجلس‏ ايالتى ساكسن فرستاد. در بلژيك، هلند و ايتاليا، به نمونه‌ى آلمان تاسى جسته‌اند و در هر يك از اين كشورها، يك حزب كارگرى وجود دارد. گرچه آراى انتخاباتى اين كشورها به قدرى بالاست، كه در حال حاضر شانسى براى اعزام نمايندگانى به هيات‌هاى مقننه موجود نمى‌باشد. در فرانسه، در وضعيت كنونى، جريان ساختمان حزب كارگر به شدت ادامه دارد و اخيرا در چندين انتخابات محلى، حائز اكثريت شده است و در انتخابات عمومى اكتبر آينده نيز بدون شك تعدادى كرسى به دست خواهد آورد. حتا در آمريكا نيز - كه انتقال افراد از طبقه‌ى كارگر به طبقه‌ى كشاورزان، تجار و يا سرمايه داران هنوز نسبتا به سادگى صورت مى‌گيرد - كارگران لازم مى‌دانند كه در يك حزب مستقل متشكل گردند. در همه جا، كارگران براى به دست آوردن قدرت سياسى و براى نمايندگى طبقه‌ى خود در هيات‌هاى مقننه مبارزه مى‌كنند. در همه جا، به جز بريتانياى كبير. با وجود اين، در انگلستان آگاهى هرگز به اندازه‌ى امروز - كه احزاب قديمى محكوم به زوال شده‌اند و شعارهاى قديمى بى معنى گشته و وسايل جهان شمول قديمى، تاثيرات خود را از دست داده‌اند - اشاعه نيافته است. مردان خردمند تمام طبقات شروع به درك اين مطلب كرده‌اند، كه راه جديدى بايد طى شود و اين راه فقط مى‌تواند در جهت دموكراسى باشد. البته در انگلستان، كه طبقه‌ى كارگر صنعتى و كشاورزى، اكثريت عظيم خلق را تشكيل مى‌دهد، دموكراسى چيزى جز حكومت طبقه‌ى كارگر نيست.

بگذاريد طبقه‌ى كارگر خود را براى وظايفى كه در انتظار اوست، آماده سازد: آماده براى حكومت بر امپراتورى بزرگ بريتانيا؛ بگذاريد آن‌ها با مسئوليتى كه اضطرارا به عهده‌ى‌شان خواهد بود، آشنا شوند و بهترين راه براى اين امر، قدرتى است كه در اختيار دارند، يعنى اكثريت واقعى‌اى‌را كه در هر شهر بزرگ امپراتورى سلطنتى دارا مى‌باشند، براى آن مورد استفاده قرار دهند كه افرادى را از ميان صفوف خود به مجلس‏ بفرستند. با حق انتخاباتى كه در حال حاضر براى اولياى خانواده ها وجود دارد، به سهولت مى‌توان چهل يا پنجاه كارگر را به مجلس‏ - كه نياز مبرمى به چنين خون حيات بخش‏ تازه‌اى دارد - فرستاد. تنها وجود همين تعداد كارگران در پارلمان، كافيست كه تبديل تدريجى لايحه‌ى ارضى ايرلند به يك غول ارضى ايرلند را - منظور تشابه كلمات بيل (لايحه) و بول (غول) در زبان انگليسى است - همان طور كه در حال حاضر جريان دارد، غير ممكن سازد: يعنى آن كه نگذارد به صورت يك قانون جبران خسارات براى مالك ايرلندى در آيد. و هم چنين غير ممكن خواهد شد، كه با مطالبات مربوط به تقسيم جديد كرسى‌هاى پارلمان، مجازات شديد رشوه دادن‌هاى انتخاباتى، تامين مخارج انتخابات به وسيله دولت، همان طور كه همه جا در خارج از انگلستان مرسوم است، و غيره و غيره، مخالفت گردد.

از اين گذشته، به جز حزب كارگر، هيچ حزب دموكرات واقعى‌اى نمى‌تواند در انگلستان وجود داشته باشد. افراد آگاه طبقات ديگر - كه ضمنا تعدادشان به هيچ وجه به آن اندازه كه مى‌خواهند به ما بقبولانند، زياد نيست - مى‌توانند به اين حزب ملحق شوند و بعد از آن كه شواهدى براى صداقت خود ارائه دادند، آن وقت حتا مى‌توانند نماينده‌ى آن‌ها در پارلمان بشوند. اين، در همه جا مصداق دارد. مثلا در آلمان، نمايندگان كارگران، در تمام موارد كارگر واقعى نيستند. اما هيچ حزب دموكراتيكى نمى‌تواند در انگلستان يا هر كجاى ديگر، چنان چه يك حزب كارگرى موجود نباشد و خصلت طبقاتى قاطع نداشته باشد، به موفقيت‌هاى موثرى نايل آيد. تخطى از اين امر، نتيجه‌اى جز گروه گرايى و حقه بازى در بر نخواهد داشت.

اين موضوع در مورد انگلستان حتا بيش‏ از خارج مصداق دارد. متاسفانه از زمان از هم پاشيده شدن اولين حزب كارگرى در تاريخ - يعنى حزب چارتيست‌ها - راديكال‌ها به اندازه‌ى كافى حقه بازى كرده‌اند. البته چارتيست‌ها با ناكامى مواجه شدند و موفقيتى كسب نكردند. ولى آيا واقعا چنين است؟ از شش‏ ماده‌ى چارت (منشور) خلق، دو ماده‌ى آن - يعنى حق راى مخفى و سرشمارى‌اى كه بر اساس‏ وضع مالى افراد نباشد - اكنون در اين كشور به صورت قانون در آمده‌اند و ماده‌ى سوم - يعنى حق راى عمومى - به صورت حق راى براى اولياى خانواده ها لااقل تا حدودى تحقق پذيرفته است و ماده‌ى چهارم - يعنى برابرى حوزه هاى انتخاباتى - به عنوان يكى از رفرم‌هايى كه دولت كنونى وعده‌ى آن را داده است، در شرف اجراست. به اين ترتيب، از هم پاشيده شدن جنبش‏ چارتيستى با تحقق نيمى از برنامه‌ى آن توام بود. وقتى صرفا خاطره‌ى تشكيلات سياسى قبلى طبقه‌ى كارگر توانسته است موجب اين رفرم‌هاى سياسى و علاوه بر آن يك رديف رفرم‌هاى اجتماعى بشود، پس‏ در اين صورت اگر يك حزب كارگرى سياسى واقعى موجود باشد - كه چهل يا پنجاه نماينده در مجلس‏ داشته باشد - آن وقت چه تاثيراتى باقى خواهد گذاشت؟ ما در دنيايى زندگى مى‌كنيم، كه در آن هر كس‏ بايد زندگى خودش‏ را اداره كند، ولى طبقه‌ى كارگر انگليس‏ به طبقات مالكين، سرمايه داران و خرده فروشان و وابستگان آن‌ها - يعنى وكلاى دادگسترى، روزنامه نويسان و غيره - اجازه مى‌دهد نماينده‌ى منافع او باشند. اگر رفرم‌هاى متضمن منافع كارگران - فقط با اين كندى و فقط با اين وضع فلاكت بار - قطره قطره به وجود مى‌آيند، جاى تعجبى وجود ندارد. كارگران انگلستان فقط بايد بخواهند - و آن وقت است كه قدرت آن را خواهند داشت - كه هر رفرم سياسى و اجتماعى‌اى را كه وضع آن‌ها ايجاب مى‌كند، به مورد اجرا در آورند. پس‏ چرا اين كوشش‏ به عمل نمى‌آيد؟
...
منبع: مجموعه آثار «ماركس‏ - انگلس»، از متن آلمانى،
1- اتحاديه هاى كارگرى، انگلس‏، جلد نوزده، صفحات 260-254؛  
2- يك حزب كارگرى، انگلس‏، جلد نوزده، صفحات 279-277؛  



Tuesday, November 9, 2010

زنده ي جاودان احسان فتاحیان

در قتلگاه تو چه گذشته است ؟
ای شبنم سرخ...





از اینگونه مردن

می خواهم خواب اقاقیا ها را بمیرم.

خیالگونه،
در نسیمی کوتاه
که به تردید می گذرد
خواب ِ اقاقیاها را
بمیرم.

***

می خواهم نفس ِ سنگین ِ اطلسی ها را پرواز گیرم.

در باغچه هایِ تابستان،
خیس و گرم
به نخستین ساعاتِ عصر
نفس ِ اطلسی ها راپرواز گیرم.

***
حتی اگر
زنبق ِ کبود ِ کارد
بر سینه ام
گُل دهد-
می خواهم خواب اقاقیاها را بمیرم در آخرین فرصتِ گُل،
و عبورِ سنگین ِ اطلسی ها باشم
بر تالار ِ ارسی
در ساعتِ هفتِ عصر.