Thursday, October 7, 2010

کارل مارکس:در ستايش مطبوعات آزاد



در ستايش مطبوعات آزاد
کارل مارکس ... برگردان: شهيد محمد جعفرپوينده
آيا نخستين وظيفه­ي جويندگان حقيقت اين نيست که يک­راست بي آن که به چپ و راست نظر افکنند، به سوي خود حقيقت پيش بتازند؟ آيا گفتن حقيقت در قالب فرمايشي و تحميلي، در حکم از ياد بردن آن نيست؟ حقيقت چونان نور، از فروتني به دورست؛ و تازه در برابر چه کسي بايد فروتن باشد؟ دربرابر خود؟ حقيقت، دروغ و نادرستي را رسوا مي­سازد. پس آيا نبايد بر ضد دروغ باشد؟
اگر فروتني خصلت پژوهش باشد، بيش­تر نشان ترس از حقيقت است تا ترس از ضد حقيقت. فروتني در هر گامي که من برمي­دارم مانند ترمز عمل مي­کند و به پژوهش­گر فرمان مي­دهد در برابر نتيجه­ي پژوهش بر خود بلرزد. فروتني مانع دست­يابي به حقيقت است.
افزون بر اين، حقيقت، عام و جهان­گستر است، به من تعلق ندارد، از آن همگان است. حقيقت مرا تصاحب مي­کند، من او را تصاحب نمي­کنم. دارايي من عبارت است از صورت (بيان حقيقت)، صورت (فرم)، فرديت معنوي من است. سبک همان انسان است. عجبا! قانون حق نوشتن به من مي­دهد، اما مقرر مي­دارد که به سبکي غير از سبک خود بنويسم! من مي­توانم سيماي ذهن خويش را نشان دهم، اما بايد نخست چين و شکن­هاي مجاز و فرمايشي را برآن تحميل کنم! چهره­ي کدام انسان شرافت­مندي از اين الزام سرخ نمي­شود و ترجيح نمي­دهد که سيماي خود را زير ردا پنهان کند؟ ردا دست­کم مي­تواند صورت کسي مانند ژوپيتر را پوشيده بدارد؛ تن دادن به چين و شکن­هاي مجاز و فرمايشي، چيزي نيست مگر با سيلي صورت خود را سرخ نگاه داشتن.
شما گونه­گوني شورانگيز و غناي پايان ناپذير طبيعت را مي­ستاييد. شما توقع نداريد که گُل سرخ عطر گُل بنفشه بدهد، اما مي­خواهيد که غني­ترين پديده­ها - يعني ذهن­- فقط به يک شيوه وجود داشته باشد؟ من آدمي شوخ طبع هستم، اما قانون امر مي­کند که با وقار بنويسم. من بي پروا هستم، اما قانون فرمان مي­دهد که قلم من بايد فروتن باشد؛ خاکستري بر روي خاکستري، تنها رنگي از آزادي که قانون به من اجازه مي­دهد آن را به کار برم. هر قطره­ي شبنم در زير تابش خورشيد به رنگ­هاي بي پايان مي­درخشد، اما خورشيد ذهن در فرد چيزي که بازتاب بايد نيابد جز يک رنگ، آن هم رنگ رسمي و مجاز را بيافريند! گوهر ذهن همواره ذات حقيقت است و شما با اين گوهر چه مي­کنيد؟ فروتني؟ گوته مي­گويد: فقط فرومايگان، فروتن هستند. و شما مي­خواهيد بر سر ذهن همين بلا را بياوريد؟  فروتني عام ذهن، عقل است. اين آزادي­مندي جهان گستري که در هر طبيعتي، سرشت ذاتي را پاس مي­دارد
آزادي، ذات انسان است تا بدان حد که حتا دشمنانش نيز آن را تحقق مي­بخشند. البته در عين پيکار با واقعيت آن: آنان مي­خواهند چيزي را که به عنوان زيور طبيعت بشري به دور افکنده­اند، در مقام ارزش­مندترين زيور از آن خود سازند. هيچ کس با آزادي (به طورکلي) پيکار نمي­کند، افراد حداکثر با آزادي ديگران پيکار مي­کنند. بنابراين، همه­ي انواع آزادي همواره وجود داشته است، فقط گاهي به صورت امتيازي خاص و گاهي به صورت حق عام.
مساله اين نيست که آيا آزادي مطبوعات بايد وجود داشته باشد، چرا که اين آزادي همواره وجود دارد، مساله اين است که آيا آزادي مطبوعات، امتياز خاص چند فرد است يا امتياز ذهن بشر (به طور عام). مساله اين است که آيا آن چه براي عده­اي نا حق است، ممکن است براي ديگران حق به حساب آيد؟
سانسور دروني حقيقتي آزادي مطبوعات، انتقاد است. انتقاد آگاهي است که آزادي مطبوعات، خود، برپا مي­دارد. خود سانسورهم قبول دارد که هدفي در خود نيست و في نفسه هيچ چيز خوبي ندارد و در نتيجه، بر اصل «هدف وسيله را توجيه مي­کند»، استوار است. اما هدفي که به وسايل نادرست نياز دارد، هدفي درست نيست.
براي دفاع از آزادي در هر عرصه­اي، و نيز براي درک آن، بايد سرشت ذاتي آزادي را بي توجه به مناسبات خارجي­اش در نظر گرفت. ولي آيا مطبوعاتي که خود را به سطح يک حرفه پايين مي­آورد، به سرشت خود وفادار است و بر اساس شرافت طبيعت خود عمل مي­کند و آزاد است؟ البته ترديدي نيست که نويسنده بايد براي زيستن و نوشتن، پول و درآمد داشته باشد، اما به هيچ وجه نبايد براي به دست آوردن پول، زندگي کند و بنويسد.
پرانژه (شاعر و آوازه­خون فرانسوي، ١٧٨٠- ١٨۵٧) در يکي از ترانه­هاي خود مي­خواند:
من براي ترانه سرايي زندگي نمي­کنم
حضرت آقا اگر شما جايم را بگيريد
براي زيستن ترانه مي­سرايم،
تهديد نهفته در ترانه­ي بالا، در برگيرنده­ي اين اقرار ريشخندآميز است که شاعر به محض اين که شعر برايش وسيله شود، به خودفروشي تن در مي­دهد.
نويسنده به هيچ وجه کارهاي خود را وسيله نمي­داند. کارهايش هدفي در خودند. او آثارش را براي خود و ديگران تا بدان حد از وسيله دور مي­داند که در صورت لزوم، موجوديت خويش را هم براي وجود کارهايش قرباني مي­کند و اين سخن واعظ ديني را - البته به شيوه­اي به کلي متفاوت­- سرلوحه­ي کار خويش قرار مي­دهد: از خداوند اطاعت کن نه از انسان­ها. خود نويسنده نيز جزو اين انسان­ها است، با نيازهاي بشري و اميال بشري خويش نخستين آزادي مطبوعات آن است که حرفه نباشد. نويسنده­اي که مطبوعات را تا حد وسيله­اي مادي پايين مي­آورد، سزاوار آن است که اين بردگي دروني او با بردگي بيروني يا سانسور، مجازات شود. به عبارت، ديگر مجازات او همانا سانسور است.
باز نويسي: رحمت خوشکدامن
منبع: نشريه نگاه